سلام ای آسمان
اینجا هوا خوب است
دوباره صبح گنجشکان تمام خرده نان ها را
برای جوجه هاشان زود می بردند
مبادا مادری چون مادر من
خسته و شرمنده و ناکام برگردد
مبادا کودکی چشم انتظار دست های آسمان باشد
سلام ای آسمان
اینجا هوا بد نیست
از اینجا
پشت شیشه
آسمان آبی ست
کبوتر های همسایه
کنار حوض پر ماهی
دوباره آب می خوردند
درون آشیانه مادری غمگین
نگاهش را به چشم جوجه ی بیمار می دوزد
و لابد جوجه ی او هم شبیه من
نمی داند درون کوچه بودن ، بازی لی لی ، چه کیفی دارد ، اما
خوب میداند
که مادر عاشقانه دوستش دارد
سلام ای آسمان
اینجا هوا ابری ست
مبادا مادرم یک شب فراموشش شود نجوا کند با من
که فرزندم :
" درسته که شبا دنــــــــیا سیاهه
خدامون مهربونه ، روز تو راهه
همین فردا که بیدار شی می بینی
تموم غصه ها مون رو به راهه "
مبادا پای چشمان قشنگ مادرم فردا دوباره خیستر باشد

