
وامانده میان عمر کوتاهی من
در پیچ و خم هماره ی راهی من ـ
سرگشته و یکنواخت ، شماطه ی پیر
گاهی به تو خیره می شود ، گاهی من

خیرمقدم آقا ... اما ...
***
افسرده شکسته پیر تنها مانده
مبهوت میان لحظه ها جا مانده
ساعت که تمام عمر خود را می گفت:
یک ثانیه تا آخر دنیا مانده ... !
پرسان پرسان ستاره ها را رد کرد
هی راه تمام عاشقان را سد کرد
دل توی دلم نبود با این همه عشق
از بس که دل تو با دل من بد کرد
تقدیم به نقاشی که همیشه درد کشید :
شب بود و گلایه های شبگیر سکوت
با ناله و زخمهای تقدیر سکوت
نقاش درون صفحه ی تاریکش
یک عالمه درد بود درگیر سکوت ...

وامانده میان بهت افعال گذشت
بیخود شده از ثانیه و حال گذشت
این عمر چه زود قصد رفتن دارد
یک چشم به هم زدیم یک سال گذشت !
از روی زمین گناه را برداری
جادوی دل سیاه را برداری
بنگر به دلم که عاشق دیده ی توست
می میرم اگر نگاه را برداری
چشمان تو بسته گشت ... مبهوت ... گریست
آن سینه ی سنگوار طاغوت گریست
وقتی که شنید " از تو جدا خواهد شد "
یکباره به روی شانه تابوت گریست
با چلچله ها پریدنت را ای آب
چون نغمه رها خزیدنت را ای آب
هر روز بجای بودنت می بینم
رفتن رفتن شنیدنت را ای آب
***
فریاد مرا خروش دریا خط زد
لب های مرا خشکی صحرا خط زد
من سنگ حقیر و کوچکی افتادم
آه از باران که صورتم را خط زد
***
در غصه صبور بودنت را ای چشم
چون فاصله دور بودنت را ای چشم
دیدم که چگونه طاقتت طاق شدست
بی وقفه نمور بودنت را ای چشم
باد و طوفان دوباره با هم آمیخت
بر گیسوی باد برگها را آویخت
آن روز بجای چشمهایم انگار
باران عطش هزار سالش را ریخت